امان از تحییر…
یا دلیل المتحییرین…
پ.ن: مصادف با روز 21 رمضان المبارک…
غربت…
احساس مي كنم كه غريبم ميانتان
بيگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شكستيد و خواستيد
عادت كنم به كوچكي آسمانتان
قنديل هاي يخ، دلتان را گرفته است
ديريست رخنه كرده زمستان به جانتان
اينجا چقدر چلچله در برف مرده است
در شهر بي سخاوت بي آب و دانتان
ديگر تمام شد به نمك احتياج نيست
از پا فتاده زخمي زخم زبانتان
خود را كنار ثانيه دفن مي كنم
شايد چنين جدا بشوم از زمانتان
تنها رها كنيد مرا تا بميرم،آة
احساس مي كنم كه غريبم ميانتان
پ.ن: شعر قشنگی بود حداقل به اندازه یک بهانه!
ها؟!
فعلا نمی رسم اینجا را آپ کنم. فقط غروب ها یه کم فرصت دارم که به دلیل تشنگی مفرط مغزم کار نمی کند!
الامان!
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم
از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم
بشكستهتر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم
شعری از حضرت آقا
موسسه بصیرت اندیشان ایرانیان
